حافظ

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته‌دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خون‌ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صدهزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

0 TrackBacks

Listed below are links to blogs that reference this entry: حافظ.

TrackBack URL for this entry: http://eskafi.com/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/530

Leave a comment

About this Entry

This page contains a single entry by ابراهیم اسکافی published on January 8, 2009 11:03 AM.

شفیعی کدکنی was the previous entry in this blog.

خیام is the next entry in this blog.

Find recent content on the main index or look in the archives to find all content.