شرمتان باد ای خداوندان قدرت، بس کنید!
بس کنید از این همه ظلم و قساوت بس کنید!
ای نگهبانان آزادی!
نگهداران صلح!
ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون،.
سرب داغ است این که میبارید بر دلهای مردم،
سرب داغ!
موج خون است این، که میرانید بر آن کشتی خودکامگی را موج خون!
گرنه کورید و نه کر،
گر مسلسلهایتان یک لحظه ساکت میشوند،
بشنوید و بنگرید:
بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است،
کاندرین شبهای وحشت، سوگواری میکنند!
بشنوید این بانگ فرزندان مادرمرده است؛
کز ستمهای شما هر گوشه زاری میکنند.
بنگرید این کشتزاران را که مزدورانتان
روز و شب با خون مردم ،آبیاری میکنند.
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر،
بیدادتان را، بردباری میکنند!
دستها از دستتان ای سنگ چشمان! بر خداست!
گرچه میدانم
آنچه بیداری ندارد،
خواب مرگ بیگناهان است و وجدان شماست!
با تمام اشکهایم ،باز،- نومیدانه- خواهش میکنم:
بس کنید!
بس کنید!
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچههای نازک نورس کنید!
بس کنید.
